پاتوق ادبی persian literature station

در صفحه «از کارهایی که می کنیم» درباره ما بخوانید..

 

به صلاحدید اعضای پاتوق ادبی، قرار بر این شد که دوباره به وبلاگ قدیمی خود برگردیم. باز هم هر هفته پنجشنبه به روز هستیم و منتظر نقدهای دقیق و ظریف شما. در ضمن تمام داستانهایی که در این وبلاگ قرار گرفته اند به همراه باقی داستان ها در پاتوق اصلی و نظرات مفید دوستان بزودی به صورت یک فایل جامع  PDF در اختیار شما عزیزان قرار خواهد گرفت.

آدرس وبلاگ پاتوق ادبی:

http://patogheadabi.blogfa.com/

 

نوشته شده در ۱۳۸۸/۱٢/٢٠ساعت ۱٢:٢۳ ‎ق.ظ توسط رامین رادمنش نظرات () |

 

 با دستهایی که از سرما داشتند می لرزیدند بزور کلید را توی قفل انداختم و کرکره را تا نیمه بالا کشیدم.ساعت پنج و نیم بود و تا نیم ساعت دیگر توی قهوه خانه جا برای سوزن انداختن پیدا نمی شد.اول از همه عباس آقا می آمد و بعد کارگرها از زور سرما توی قهوه خانه می چپیدند تا یکی بیاید و کاری برایشان دست و پا کند. قناری ها که سر و صدای بالا رفتن کرکره بیدارشان کرده بود چند تا چرخ کوچک توی قفس زدند تا بال هاشان باز شود. نور موبایل را انداختم روی موزاییک های زرد کف قهوه خانه و کورمال کورمال خودم را به کلید برق رساندم. یک لحظه همه جا سفید شد و چشم هایم که به تاریکی عادت کرده بود هیچ جا را ندید.

انگشت هایم نا نداشتند یک چوب کبریت از قوطی بیرون بکشند.داشتم سماور را روشن می کردم که در قهوه خانه باز شد و از توی مه غلیظی که از خروس خوان همه جا را گرفته بود وارد مغازه شد. کبریت روشن توی دستم بود. محو تماشایش شده بودم که چوب کبریت نوک انگشتم را سوزاند و بخودم آمدم.راستش اولش ترسیدم. از در که می خواست تو بیاید سرش را حسابی خم کرد که به چهارچوب نگیرد. یک خورده هم یکوری شد تا تنه اش به در نخورد. آدم به این بزرگی فقط توی فیلم ها دیده بودم. دو متر را راحت داشت. هیکلش کم از آرنولد نداشت. منتها قدبلندتر بود. یک شلوار لی پوشیده بود و از آن اورکت های آمریکایی دولایه که دیگر لنگه اش پیدا نمی شود تنش بود.کلاه اورکت را کشیده بود سرش. نزدیک تر آمد و با سر سلام کرد و مستقیم رفت طرف تخت بزرگه. پوتین های براقش را در آورد و جفت کرد و خودش را کشید روی تخت و به پشتی لم داد. صدای جیر جیر تخت بلند شد.

خوب که جاگیر شد، کلاه اورکت را در آورد. نفسم گرفت.زیر لب گفتم:

-        یا جد فارس آقا! اینکه زنه!

یک شال سفید را الکی انداخته بود روی موهای سیاهش. ابروهای پرپشتش را تمیز برداشته بود و چشم های درشت و براقش خیره شده بود به من. آرایش خفیفی هم داشت. لبهایش برق می زد. خوشگل بود و ترسناک. مثل یک ماده شیر که بخواهی نازش کنی، اما از ترس دندان هایش خشکت بزند.

نمی دانستم چکار باید بکنم. خیره مانده بودیم به هم که در باز شد. خدا را شکر کردم که اوستا از  راه رسید. بدون اینکه به من یا تازه وارد نگاه کند، میله را برداشت و رفت سراغ کرکره نیمه باز. در حالی که پشتش به ما بود گفت:

-         سماور رو روشن کردی؟

-         بله عباس آقا.

-         سرش رو پر کردی یا نه؟ الان اینجا غلغله میشه.

-         پر کردم.

کرکره را که بالا زد، برگشت و لنگ لنگان آمد طرف ما. چند قدم که آمد، ناگهان چشمش به زن افتاد و در جا خشکش زد. چشم هایش داشت از حدقه بیرون  می زد.

-         یا جد فارس آقا! پهلوون مردعلی !

این را گفت و از حال رفت. دویدم  و زیر بغلش را گرفتم و کشاندم روی تختی که روبروی تخت بزرگه بود.هر چه پیرتر می شد سنگین تر هم می شد. شکمش دو برابر سال قبل شده بود. توی شهر بهش می گفتند عباس بشکه.زن اما هیچ کاری نکرد. نشست و خیره به من و عباس آقا نگاه کرد.  

با عجله رفتم و یک لیوان آب اوردم . آب را که خورد، به زور بلند شد و  به زن که روبروی ما نشسته بود نگاه کرد. آرام به من گفت:

-زنه؟

- آره اوستا.

- لعنت بر شیطون. عین خود خدابیامرزشه. انگار پهلوون از قبر در اومده. همون هیکل و قیافه. همون اورکت آمریکایی. همون جایی نشسته که پهلوون می نشست.

اینجا بود که زن بالاخره به حرف در آمد. ته صدای دورگه ی خشن اش یک جور  ناز و ادای زنانه بود.

-         اگه حالش خوب شده بیا به ما برس.

-         چشم الان میام. چی بیارم براتون.

-         چهار تا تخم مرغ نیمرو کن. نیم پز باشن. دو تا هم آب پز برام بیار. کره و مربا هم بیار. عسل هم اگه داری بیار. پنیر نیاری!

چشمم افتاد به عباس آقا که چشم هایش داشت دودو میزد. با صدایی که انگار از ته چاه بیرون می آمد گفت:

-         پهلوون هم همیشه همینها رو سفارش میداد!

کم کم من هم داشتم می ترسیدم. یا اوستا دیوانه شده بود، یا اینکه چیزهای عجیب و غریبی داشت اتفاق می افتاد. من که خودم پهلوان مردعلی را ندیده بودم. ولی همه توی شهر اسمش را شنیده بودند. هنوز هم قصه اش را برای بچه ها تعریف می کردند که خوابشان ببرد.

 مردعلی بزرگ و پهلوان کل منطقه بوده. پشت همه را به خاک زده بود و رقیب نداشت. اما خودش آدم دل نازک و مهربانی بود. امین مردم  و کمک حال بیچاره های شهر بود. حتی اواخر عمرش هم کسی حریفش نبود. می گویند با خلیل آقا که خان شهر بوده میانه ی خوبی نداشته. بحثشان هم بر سر یک تکه زمین شروع شده بود. خلیل آقا زمین مردعلی را با حقه و کلک گرفته بود و  مردعلی گفته بود تا سرش را نبرد و روی سینه اش نگذارد سرش را زمین نمی گذارد. خلیل آقا با تمام دبدبه و کبکبه اش از ترس مردعلی خواب و خوراک نداشته. هر چند هیچکس باور نمی کرد که مردعلی آزارش به یک مورچه هم برسد.

ننه ام که فامیلی دوری هم با پهلوان داشت می گفت که خلیل آقا مردعلی را کشت. می گفت نصفه شب در خانه اش را می زنند و می گویند چند نفر بزور ریخته اند توی خانه ی شعبان کچل تا دخترش فاطی را بدزدند. فاطی آن زمان خوشگل شهرمان بوده. بر و رویی داشته و کمی هم گوشش می جنبیده. هرچند حالا زیاد دیدن ندارد.خلاصه مردعلی پالتوی بلندش را می پوشد، عصای آهنی اش را بر میدارد و با عجله خودش را می رساند خانه ی شعبان. همین که وارد می شود، می بیند فاطی لخت و عور وسط اتاق نشسته و هرهر می خندد. همان لحظه 20،30 تا ژاندارم میزیند توی خانه و مردعلی را می گیرند.خلیل آقا هم همراهشان بوده. چشم مردعلی که به خلیل آقا می افتد حساب کار دستش می آید. می گویند آن شب 12 تا ژاندارم گردن کلفت لت و پار شدند تا اینکه بالاخره یکی با آجر از پشت زد توی کله پهلوان.

مردعلی را انداختند زندان و همان شب توی شهر جار زدند که او را با فاطی گرفته اند. فردایش که رفتند سراغ پهلوان، گوشه ی زندان کز کرده و مرده بود. نتوانسته بود این ننگ را تا صبح تحمل کند. فاطی را این روزها فاطی دیوونه صدا می کنند. هنوز هم می خندد و دندان های کرم خورده ی یک در میانش را نشان مردم می دهد. هر کس که از کنارش رد می شود یک تف می اندازد و لبش را گاز می گیرد.

صدای ننه که داشت این داستان را برای بار نمی دانم چندم برایمان تعریف میکرد هنوز توی سرم بود که دوباره صدای زن را نشیدم.

-         اول تخم مرغ آبپزها رو بیار.

قهوه خانه کم کم داشت شلوغ می شد. از این تخت به آن تخت می رفتم و چایی و صبحانه می بردم، اما حواسم پیش غریبه بود. میخواستم بدانم بالاخره چه می شود. بساط صبحانه اش روی تختی که زمانی پهلوان می نشست پهن بود و پیرمردها روی تخت های دیگر داشتند نگاهش می کردند. زن اما هیچ نگاهشان نمی کرد. سرش توی کار خودش بود. جماعت توی قهوه خانه داشتند پچ پچ میکردند و از هر سه چهار کلمه یکی "پهلوان" یا "مردعلی" بود.

-         یه سبیل که براش بذاری میشه خود خدابیامرز مردعلی.

-         این از خود مردعلی هم گنده تره. خدا به شوهرش رحم کنه.

-         خودم حاظرم بگیرمش. چه حالی میده با این بخوابی.

-         تو که با اسب و الاغ هم حال می کنی. این یکی اما زیر لحاف گردنت رو میشکنه!

عباس آقا رفته بود پشت دخل که دورترین جا از زن غریبه بود. عرق داشت شر شر از سر و رویش می ریخت و تند تند با دستمال یزدی پاکش می کرد.

غذای زن که تمام شد، با دست اشاره کرد که یعنی بیا و جمع کن. تخت را که تمیز کردم، با چشمهای درشتش که انگار قهوه ای بودند خیره نگاهم کرد و گفت:

-         یه قلیون برام چاق کن. نعنایی . با یه قوری چای دارچینی.

قلیان را که روی تخت گذاشتم، با سر به عباس آقا اشاره کرد و گفت:

-         بگو بیاد اینجا.

رفتم سراغ عباس آقا. دستهایش می لرزید. گفتم برود پیش غریبه. طوری نگاهم کرد که انگار لحظه ی مرگش رسیده است. اما قدرت مقاومت نداشت. بلند شد و رفت پیش زن. همانجا لبه ی تخت مثل بچه های مودب نشست و به جوراب های مردانه ی زن خیره شد. زن با سر اشاره کرد که بالا برود و به پشتی تکیه بدهد. عباس آقا کمی این پا و آن پا کرد. ولی وقتی نگاه های خیره ی زن را دید نتوانست مقاومت کند. با خجالت خودش را بالا کشید و کنار زن نشست که حالا قلیان را راه انداخته بود و مثل اگزوز پیکان 48 دود می کرد. زن دهنی خودش را در آورد و شلنگ را به او داد. عباس آقا در حالی که شر شر عرق می ریخت یک پک زد و به سرفه افتاد. به قول خودش 50 سال بود قلیان می کشید و من چند سالی که شاگردش بودم هیچ وقت ندیده بودم به سرفه بیفتد. زن پوزخندی زد و شلنگ را پس گرفت.

-         من رو می شناسی؟

-         شما ررررو؟ نه! از کجا ببباید بشناسم؟

-         پس چرا رنگ و روت پریده؟ نکنه مریضی؟

-         نه! یعنی آره! زیاد حالم خوب نیست.

-         خدا شفات بده. حالا بگو ببینم. جعفرآقا می شناسی؟از ورثه ی خلیل آقا.

نفس همه توی سینه حبس شده بود. همه هاج و واج داشتند همدیگر را نگاه میکردند. سکوت مثل یک لحاف سنگین روی قهوه خانه افتاده بود.

-         می شناسی یا نه؟

-         بببعله. می شناسم.

-         خونه اش رو بلدی؟

-         بععله.

-         خوبه. شاگردت رو بفرست در خونه اش. خبرش کنید بیاد اینجا. یه حساب قدیمی باهاش دارم که باید تسویه کنیم.

-         حساب؟ چه حسابی؟

-         به خودمون مربوط میشه. حساب رو باید تسویه کرد. تو همین دنیا. من با اون دنیاش کاری ندارم. حتما تو خودت هم حساب و کتابی داری که باید تسویه بشه.

-         مممن؟ چه حسابی؟ چه کتابی؟ من هیچ کاره بودم بخدا! خلیل آقا گفت برین در خونه ی  پهلوون رو بزنین بگین بیاد خونه ی شعبون کچل. بگین دارن دختره رو میبرن. من هیچ کاری نکردم! به جد فارس آقا من هیچ کاره بودم!

-         من که حالیم نمیشه تو چی میگی. انگار واقعا حالت خرابه. این چرت و پرت ها رو تحویل من نده. شاگردت رو بفرست در خونه ی این جعفر آقا یا هر خری که هست. بهش بگو فاطی اومده حسابش رو صاف کنه. این رو که بگی خودش حساب دستش میاد.

عباس آقا داشت مثل بید می لرزید. زیر لب می گفت:فاطی!فاطی! سر و صورتش خیس عرق بود. با سر به من اشاره کرد که بروم سراغ جعفرآقا.

خانه ی جعفرآقا زیاد از قهوه خانه دور نبود. بدو خودم را رساندم درشان.جعفرآقا خانه نبود. پسرش زنگ زد به همراهش و گفت خودش را به قهوه خانه برساند. من مستقیم برگشتم قهوه خانه. زن یک ابرویش ر ابالا انداخت.گفتم:

-         خونه نبود. خبرش کردن بیاد قهوه خونه. الان میرسه.

حرفم تمام نشده بود ک هدر قهوه خانه باز شد.جعفر آقا با همان غرور خاص خانوادگی شان توی قاب در ایستاد و به قیافه های هاج و واج توی قهوه خانه نگاه کرد.شصت را راحت داشت. قیافه اش اما نشان نمیداد. مال و ثروت خوب نگهش داشته بود. حسابی تیپ زده بود.موها را تمیز به عقب شانه کرده بود.پیراهن سفید و کت و شلوار اتوکشیده ی راه راه با کفشهای تازه واکس خورده. انگار انتظار یک فاطی ناز و کوچولو را داشت. چشمش که به زن افتاد خشکش زد.زیر لب گفت: مردعلی!

با سر اشاره کرد که بنشیند.جعفرآقا که انگار ناگهان بیست سال شکسته تر شده بود، بهت زده نشست و به او خیره شد.زن دست کرد توی جیب اورکت و یک تکه کاغذ بیرون آورد.با احتیاط بازش کرد و گفت:

-         این چک مال شماست .درسته؟

جعفرآقا که سعی می کرد خودش را جمع و جورکند چک را گرفت و سرش را تکان داد. زن که انگار منتظر همین جواب بود، ناگهان مثل شیری که روی طعمه اش بجهد روی زانوهاییش نشست و با قیافه ای که از شدت عصبانیت قرمز شده بود داد زد:

-         چرا پاسش نمی کنی؟ چندبار پیغام فرستادم که پول بریزی تو حساب. اینجور که معلومه ندار هم نیستی.این بازی ها چیه که در میاری؟ میخواستی من رو ببینی. بفرما. خیال می کردی من از اون فاطی هام که فوری تورشون کنی؟ یا تا فردا پاسش می کنی یا سرت رو میبرم میذارم رو سینه ات. فهمیدی؟

هوای قهوه خانه دم کرده بود. هیچکس نفس نمی کشید. همه مثل بچه دبستانی های مودب سیخ نشسته بودند و به زن نگاه می کردند. هیکل کوچک جعفرآقا که از شدت ترس توی خودش جمع شده بود در برابر هیکل بزرگ زن که روی دو زانو نشسته بود و انگار میخواست شکارش را برانداز کند خیلی دیدنی بود.جعفراقا با تته پته گفت:

-         ببببخشید. من شما رو با کس دیگه ای اشتباه گرفتم. چشم تا فردا پاسش می کنم.

زن چک را تمیز تا کرد و گذاشت جیب اورکتش و دوباره به پشتی تکیه داد. موهایی را که روی صورتش ریخته بود پس زد و با آرامش گفت:

-         حالا لازم نیست اینقدر عجله کنی. میخوام یه پیشنهاد دیگه بهت بدم. یه زمین 14 هکتاری داری تو خلیل آباد.درسته؟ همونی که بیخ اتوبانه. میخوام توش گاوداری بزنم.

دوباره پچ پچ ها شروع شد. عباس آقا زیر لب گفت: زمین پهلوون!

جعفرآقا که هنوز بهت زده بود، گفت :

-         اون زمین که قابل شما رو نداره! اصلا اونجا حق شماست.

-         پولش رو میدم. قیمت رو از بنگاه پرسیدم. نه یه قرون کم، نه زیاد. چکت رو پس میدم و الباقی رو هم نقد میگیری. قبوله؟

-         قبول.

-         پس زنگ بزن بنگاهی بیاد همین جا تمومش کنیم.

 

یک ساعت بعد اکبر اسلامی با دفتر و دستکش آمد و زمین پهلوان را با نصف قیمت واقعی اش بنام زن غریبه زدند.

رامین رادمنش آذر 88

 

 

نوشته شده در ۱۳۸۸/۱٠/٥ساعت ٦:٥٢ ‎ب.ظ توسط رامین رادمنش نظرات () |

غنیمت جنگی

محمد امین محمدی

ساعت یازده شود به مکتب حمله می‌کنیم. قرار است با طیاره زیرخانه‌یی که طلبه‌ها جمع شده‌اند را بزنند. سه روز است محاصره‌اند و معلوم می‌شود که خورد و خوراک‌شان خلاص شده‌ است. چه بلایی طیاره‌ها قرار است بالای مکتب سلطان راضیه بیاورد خدا عالم است. ای رقم که به ما اخطار داده‌اند یکی دو کیلومتر خط را از مکتب دور ببریم؛ به گمانم خاک منطقه را می‌خواهند به توبره بالا کنند. همراه هیأت صلیب سرخ هم هماهنگ کرده‌اند و همه‌ی آنها دلیل عقب نشینی ما را خبر دارند که دلجم به نفرهای خود هدایت می‌دهدند تا اجساد طلبه‌های پاکستانی را جمع ‌کرده و بالای ترکتور بیندازند. دلم نمی‌شود که ای اجساد را بدون تلاشی ایلا کنم. این‌ها که دم‌شان بر آمده و به کفش و قدیفه‌ی خود نیازی ندارند. بچه‌هایی که فرصت گشتن کالای اجساد را پیدا کردند برچه‌های نو امریکایی و پیسه هم از جیب هایشان یافته‌اند.

 

سلاح خود را به گردنم می‌اندازم و از اندیوال‌هایم جدا می‌شوم تا به کمک نفرهای صلیب سرخ بروم. قمندان صدا می‌کند: «فاروغ چی می‌کنی؟ تیز جای به جای شو!» می‌گویم: «کشتن ما بکنیم ای مسلمانا عذاب شوند! خدا را خوش نمی‌آید» و به جان یک جنازه می‌چسپم. قمندان می‌دود به پشتم و وقتی می‌رسد به من که نشسته‌ام بالای سر یک جسد. با نول کلشینکوف به تخته پشتم می‌زند و می‌گوید: «بمر دیگه! بمر! از همی سیل بین‌ها خو شرم کو!» که دستم از جیب جسد بیرون می‌آید و آنرا نزدیک دهانم می‌برم و بوی می‌کنم. توته‌ی چرس را به سوی قمندان می‌گیرم و می‌گویم: بگی ماما قدوس! بگی! شاید قایده چرس‌های بلخ خوب نباشد اما مزه کدم تازه‌ است.»

 

خنده‌اش گرفته است. نمی‌خواهد پیش سیل بین‌ها کم بیاید ولی خودش هم می‌داند که مردم از ما بسیار دور هستند و چیزی را نمی بینند. نول کلشینکوف را به سوی دستم می‌آورد و من هم توته‌ی چرس را لوله کرده در میل کلشینکوف درون می‌کنم. قمندان رویش را دور می‌دهد تا هوای پشت سرم را داشته باشد و من هم قدیفه‌ی دور کمر طلبه را باز می‌کنم. ای مردم هیچ بی قدیفه گشته نمی‌توانند. روز دور سرشان است. شب زیر پای خود می‌اندازند و در جنگ هم کمر خود را بسته می‌کنند. طلبه و قدیفه هر دویش پاکستانی است. دست از جسد که بر می‌دارم یک قدم پس می‌شینم و از سر تا قد طلبه را از زیر نظر می‌گذرانم. پاک و صفا دراز کشیده و آرام گرفته است. یاد گپ قمندان می‌افتم که سه روز پیش از لاسپیکرهای مسجد نزدیک مکتب چیغ می‌زد: «تسلیم شوید! دل تان به جوانی تان بسوزد تسلیم شوید! سلاح‌های خود را تسلیم کنید و بروید سر خانه و جای‌تان!»

 

جسد را شانه کردم و بردم طرف ترکتور صلیب سرخ و انداختم بالای دیگر جنازه‌ها. دریور ترکتور سگریتی به لب داشت و مثل دیزل پم موتر دود کرده می‌رفت. ای شرایط و اوضاع و ای بی‌غمی! حتمی از تاثیرات سگریت است. می‌روم طرفش و در همین حال سلاح خود را از گردن می‌گیرم به دستم. نرسیدم به او که پوزخند می‌زنم و او دست در جیب می‌کند و قوطی سگریت خود را پیش می‌کند. قوطی سیگرت پن است. یک دانه می‌گیرم. می گوید: «لاله چند دانه بگیر!» از روی کاکه‌گیش قوطی سیگرتش را محکم می‌زنم به انگشت اشاره‌ام تا چند تایی از آن را بیرون بکشم. آنها را باید درون جیب واسکتم طوری جای بدهم که میده نشوند. برای ای که منتی از او بالای سرم نماند می‌گویم: «بچه‌ام زود حرکت کو که طیاره ها می‌رسند و اینجه را بمبارد می‌کنند»  حرکتی به خود نمی‌دهد. به چشم‌هایم خیره می‌شود و می‌پرسد: «چند طالب را تا حالی کشتی؟» می‌گویم: «حرکت کو بچه‌ام. حرکت کو...»

_ چند نفره؛

_ چی چند نفره؟!

_ چند نفر طالب را کشتی؟

می گویم بی غم باش بچه‌ام! دیگرهایش را اندوال‌هایت جمع کردند. سرش را به علامت تائید تکان می دهد. هوشیار تر از قبل معلوم می‌شود. بخیالم تاثیر سیگرتی از سرش پریده است. می‌پرسم: «از کجاستی؟» می‌گوید: «غزل آباد». مکثی می‌کنم و حوادثی را که غزل آباد پشت سر گذاشته را به یاد می‌آورم و می‌گویم: «بچه‌ام غمت نباشد! ای طیاره‌ها را که می‌بینم، این جا را از غزل آباد بدتر می‌کند!» غزل آباد که گفت چشمش جلی کرد و کومه‌ی راستش شروع به پریدن کرد. می‌پرسد: «تا حالی خو گپی نیست؟» می‌گویم: «اگر طالع کنی و تسلیم نشوند!» می‌گوید: «خیرش باشد!»

 

بی کدام گپی از ترکتور دور می‌شوم و می‌آیم دوباره بین اجساد تا به نفرهای صلیب سرخ کمک کنم! همینطور که بین اجساد قدم می‌زنم نظرم به جسدی جلب می‌شود. هم قد و قواره‌ی خودم است. کالایش هم همراه من یک رنگ است. روی به دل افتیده لب جوی درست مقابل درب مکتب. جنازه‌های او اطراف را تا به حال دست نزدند. نفرهای صلیب سرخ می‌گفتند که طلبه‌ها از درون مکتب او منطقه را نشان دارند. از صبح تا به حالی که کدام مرمی را فیر نکرده‌اند. سایه سایه کرده سینه کش خود را از درون جوی به جنازه می‌رسانم. از پاهایش کش کرده و طلبه را به درون جوی می‌کشم. جانش در ای چله‌ی تابستان چطور یخ کرده بود. کالایش نو بود و بسیار کم خاکپور شده بود. خود را کش کردم روی سینه‌ی جسد و رویش را گشتاندم تا چهره‌اش را ببینم. دیدم و زود از چهره‌ش روی گرفتم. دست کش کردم به تمامی بدنش جای هیچ مرمی نبود. پیش خود فکر کردم که چطور اجل ای بچه را پیش کرده و همراه خود این جا آورده است. پیراهن تنبان قاسمی و واسکت مزاری چقدر نمودش می‌داد. بوت‌هایش هم نو بود. فقط بگویی برای سبق خواندن آمده بود مکتب! همان پهلویش خودم را تخته به پشت می‌اندازم و سیگریتی از جیب واسکتم می‌کشم و روشن می‌کنم. سه چهار پیره که نفس می‌گیرم و دود سیگرت را به سینه‌ام فرو می‌دهم است که چشم‌هایم خمار می‌شوند و هوس چرخه‌گیری قمندان به سرم می‌زند.

 

سینه‌کش خود را از درب مکتب دور می‌کنم و از جوی خودم را می‌کشم بیرون. ایستاد که می‌شوم با چشم‌هایم پشت قدوس خان می‌گردم. صدای طیاره‌ها می‌آید. هنوز صلیب سرخی‌ها منطقه را ترک نگفته بودند. تا یازده چیزی نمانده بود. با خودم لحظات باقی مانده را حساب می‌کردم بود که طیاره‌ها نزدیک رسیدند. آمدند و داشتند دور مکتب چرخ می‌خوردند. خماری از سرم پرید و هر چی شیمه داشتم را به پاهایم جمع کردم و دویدم سوی قبله...

 

سه چهار صد متر را که دویدم یکه پر یکه پر اندوال‌هایم را دیدم که موضع گرفته‌اند. از آنها سراغ قمندان را گرفتم که گفتند مسجد رفته و همراه مخابره گپ می‌زند. تا مسجد راهی نمانده بود. به سوی مسجد حرکت کردم. دم در مسجد فضل ایستاده بود. دلم گرم شد. فضل همیشه همراه قمندان بود. طرفش که چشمک کردم، خنده کرد. یک نخ سیگرت را کشیدم و طرفش گرفتم. گرفت و طرف اتاق خادم اشاره کرد. بوتی دم در اتاق ندیدم و من هم بدون اینکه بوت‌های خود را بکشم تک تک کرده و وارد شدم. قمندان مخابره‌ش خلاص شده و همراه دو بچه‌ی دیگر خلوت کرده بود. پرسان کرد: «بچه‌ها موضع گرفتند؟ پانزده کم یازده است.» خنده کرده می‌گویم:‌ «چند نخ سیگرت یافتم قمندان صاحب!» می‌گوید: «صدای طیاره‌ها را می‌شنوی؟» می‌گویم:‌ «بان که وظیفه خود را اجرا کنند!» و کاردک خود را می‌کشم. قومندان کاردک‌ام را که می‌بیند پوزخندی می‌زند و با سر به سلاح خود اشاره می‌کند. کلشنکوفش پیش پایش به دیوار تکیه داده شده است. به طرف‌اش می‌روم و متوجه می‌شوم قمندان تا هنوز هم فرصت پیدا نکرده است که توته‌ی چرس را از میل کلشینکوف خود بردارد!...

 

پـــایـــان

محمد امین محمدی

مزار شریف

افغانستان

http://aminstory.blogfa.com

 

نوشته شده در ۱۳۸۸/٩/٢۱ساعت ۱٢:٠۱ ‎ب.ظ توسط پاتوق ادبی نظرات () |

دو داستان از سمیه (نامیا دهنوی)

پنج دقیقه بعد از سقوط :

مردی روی پهلوی راست دراز کشیده. صورتش سمت خانه ای که تمام شیشه هایش شکسته است. مردی به پهلو دراز کشیده. بدنش تکان می خورد. نگاهش در خانه ای را می کوبد و زبانش بیصدا حرف می زند. کفشهای ورنی واکس خورش توی لباسهای پاره­ شده­اش مثل چشمانش می درخشد. توی کوچه کسی نیست جز مردی آویزان و "او".

صورتم را به سمت دهانش می برم. شاید بشنوم چه می گوید اما هوای نفسش هم پشت همان چشمها گیر کرده. دهانش باز مانده انگار تمام خودش را از دهان خارج می کند حتی...

دستم به سمت پاهایش رفت و دستی دیگر به سمت چشمانش. کفشش را از پایش درآوردم و چشمانش را بستم. اما چشمی دیگر همچنان مرا نگاه می کرد. پسر بچه ای 4، 5 ساله هواپیمایش را محکم گرفته و در آهنی خانه شان را یواشکی می بست. آنچنان محکم آن را گرفته بود که انگار هواپیمایش هر لحظه آماده اوج است.

به سمت مرد بدون کفش آمد و بهت زده ایستاد. خیره به مرد نه چیز دیگری. نگاهش را متوجه کرده بود. رنگی قرمز، نوارهای باریک شاید. شاید این مرد همان مداد رنگی بزرگ قرمز باشد که رنگهایش روی زمین ریخته. نقاشی بزرگی می کشم اما مادر دستهای رنگی­ام را ...

انگشت اشاره اش روی رنگ قرمز کشیده شد. حالا ابروهایش. این هم مویش. موهای خرگوشی و حالا نقاشی دختر تمام شد.

کوتاهتر از آنچه مرد تصورش را می کرد. پشت پنجره نه، زیر آسمان، روی زمین.

 

اطلاعیه

 

توی برگه های زرد مواردی که باعث ناراحتی چند وقت اخیر شده بود نوشتم.

بند اول- صدای پا روی پله ها، دویدن بچه ها ساعت یازده شب، همسایه می گوید بچه ای ندارد، شوهری نداشته که بخواهد بچه ای داشته باشد.

بند دوم- بوی تعفن، پیرمرد مثل همیشه آشغالهایش را بیرون نگذاشته البته این بار بویی مثل گربه مرده یا گوشتی که فاسد شده باشد به مشام می رسد.

بند سوم- لباسها را می شویند وتوی حیاط خلوت پهن می کنند این کار را به تازگی انجام می دهند.

بند چهارم- صدای فریاد کمک ازتلویزیون چند شب پیش، مرا بی خواب کرد. نگاه کردن فیلم های ترسناک با صدای بلند.

بند پنجم- مربوط می شود به طبقه سوم خانم برازنده – حضوریک زن تنها، در یک آپارتمان از نظر من وسایر مردان همسایه درست نیست(همانطور که همیشه به دختر طبقه اول نصیحت می کردم که تنها ماندن حتی با وجود پدر ومادر ولی بی شوهر درست نیست).

موارد را به صورت شکایت در نامه ای خطاب به طبقات دوم وسوم نوشتم و روی دیوار چسباندم. از بند پنجم چند مردی که داخل ساختمان بودند استقبال کردند اما همچنان بوی زباله های پیرمرد فضای درونی آپارتمان را پر کرده بود.

لباسهای خونی را شستم اما حضور تو اینجا خصوصا با آن نوع راه رفتن... .

طبقه اول- دختر روی لبهایش نگین می گذارد . مادرش فارسی نمی داند به ترکی هرشب آشگالها را بیرون می گذارد. پدرش روی صندلی چرخدار،بوی ادرار خانه را برداشته. دختر توی اتاقش ادکلن همیشگی اش را می زند همان بوی ادکلنی که همیشه توی رختخواب طبقه چهارم به مشام می رسد.

طبقه دوم- پیرمرد با صدای بلند تلویزیون ،روزنامه می خواند گوشهایش هیچ وقت سلام را وزبانش علیک را نمی شنود وجواب نمی دهد اما چشمهایش پشت عینکی که با آن مطالعه می کند همه پیز را می شنود وحتی جواب می دهد. توی ظروف چینی غذا می خورد. سیار برگ می کشد وموهایش را می بندد .تیپ اسپرت می زند.اولی به خاطر همسرش که سالهاست عمرش را به قاب عکسی خالی داده. دومی به خاطر زنی که هیچوقت شوهر نداشته وسومی کسی که ازبوی ادکلن ایکس خوشش می آید.

طبقه سوم – زن، لباسها را از توی تراس جمع می کند. دیوارها نازک وسقف با کوچکترین ضربه ای می لرزد.دمپایی ازپایش در می آورد وجوراب به جایش می پوشد.

 او هم دمپایی زنانه می پوشد دستهایش همچنان می لرزد وخون لبش هنوز هم بند نیامده

 پس نگین روی لبهایت کو؟

سمیه(نامیا)دهنوی

 

 

 

نوشته شده در ۱۳۸۸/٩/۱۳ساعت ۱٠:٢٢ ‎ب.ظ توسط پاتوق ادبی نظرات () |


ادامه مطلب
نوشته شده در ۱۳۸۸/٩/۸ساعت ۱:٠٩ ‎ب.ظ توسط رامین رادمنش نظرات () |

دو داستانک از مصطفی مردانی.

 

به سلطان و به گدا

در ادامه مطلب...


ادامه مطلب
نوشته شده در ۱۳۸۸/۸/۳٠ساعت ۱٢:٠۳ ‎ب.ظ توسط مصطفی مردانی mostafa mardani نظرات () |

از آنجا که پاتوق ادبی یک وبلاگ جهت ارائه و نقد داستان است، از تمامی دوستانی که مایل به ارائه اثر در پاتوق ادبی هستند، با شرایط زیر دعوت به همکاری می شود. دوستان می توانند آثار خود را به patoghe@gmail.com  ارسال نمایند.

1. نام و آدرس وبلاگ نویسنده در پایین اثر درج شده باشد. به طوری که در به روزرسانی، به همان صورت در پایین داستان درج شود.

2. اثر خود را برای نقد ارسال کرده باشید و نقد دوستان را پذیرا باشید. زیرا نداشتن روحیه انتقاد پذیری و احساس شکست خوردگی بعد از خواندن نقدها، بزرگترین آفت برای نویسندگان نوقلم و حتی حرفه ای است.

3. پاتوق دوستان و همراهان خود را برای نقد داستان شما، مطلع می کند. اما دوستان شما را به طور کامل نمی شناسد. بنابراین درخواست ما از کسی که داستانش روی پاتوق درج شده این است که حداقل بیست نفر از دوستان خود را در هر سطحی که هستند، برای خواندن داستانشان از طریق کامنت روی وبلاگشان خبر نماید. پاتوق ادبی به طور منظم بعد از هر به روز رسانی از طریق ای میل خبررسانی اش را انجام می دهد.

http://plits.persianblog.ir
patoghe@gmail.com
هیئت دبیره پاتوق ادبی
.

 

داستانی از خانم الهه علیخانی...

قفس

 


ادامه مطلب
نوشته شده در ۱۳۸۸/۸/٢۳ساعت ۳:٢٧ ‎ب.ظ توسط پاتوق ادبی نظرات () |

داستانی از رامین رادمنش

انجمن داستانی ابهر...

پازل

امروز صبح توی کوچه خدا را دیدم . دو تا چوب زده بود زیر بغلش و داشت لنگ لنگان میگذشت . سرش را انداخته بود پایین . موهای لَخت و بلندش ریخته بود روی صورتش . هر بار که چوب ها را جلو می انداخت موها تکان میخوردند و می توانستم قیافه اش را مثل یک پازل از لای آن ها ببینم....

ادامه داستان در ادامه مطلب...


ادامه مطلب
نوشته شده در ۱۳۸۸/۸/۱ساعت ۱۱:٠۱ ‎ب.ظ توسط پاتوق ادبی نظرات () |

Design By : Night Melody