با دستهایی که از سرما داشتند می لرزیدند بزور کلید را توی قفل انداختم و کرکره را تا نیمه بالا کشیدم.ساعت پنج و نیم بود و تا نیم ساعت دیگر توی قهوه خانه جا برای سوزن انداختن پیدا نمی شد.اول از همه عباس آقا می آمد و بعد کارگرها از زور سرما توی قهوه خانه می چپیدند تا یکی بیاید و کاری برایشان دست و پا کند. قناری ها که سر و صدای بالا رفتن کرکره بیدارشان کرده بود چند تا چرخ کوچک توی قفس زدند تا بال هاشان باز شود. نور موبایل را انداختم روی موزاییک های زرد کف قهوه خانه و کورمال کورمال خودم را به کلید برق رساندم. یک لحظه همه جا سفید شد و چشم هایم که به تاریکی عادت کرده بود هیچ جا را ندید.
انگشت هایم نا نداشتند یک چوب کبریت از قوطی بیرون بکشند.داشتم سماور را روشن می کردم که در قهوه خانه باز شد و از توی مه غلیظی که از خروس خوان همه جا را گرفته بود وارد مغازه شد. کبریت روشن توی دستم بود. محو تماشایش شده بودم که چوب کبریت نوک انگشتم را سوزاند و بخودم آمدم.راستش اولش ترسیدم. از در که می خواست تو بیاید سرش را حسابی خم کرد که به چهارچوب نگیرد. یک خورده هم یکوری شد تا تنه اش به در نخورد. آدم به این بزرگی فقط توی فیلم ها دیده بودم. دو متر را راحت داشت. هیکلش کم از آرنولد نداشت. منتها قدبلندتر بود. یک شلوار لی پوشیده بود و از آن اورکت های آمریکایی دولایه که دیگر لنگه اش پیدا نمی شود تنش بود.کلاه اورکت را کشیده بود سرش. نزدیک تر آمد و با سر سلام کرد و مستقیم رفت طرف تخت بزرگه. پوتین های براقش را در آورد و جفت کرد و خودش را کشید روی تخت و به پشتی لم داد. صدای جیر جیر تخت بلند شد.
خوب که جاگیر شد، کلاه اورکت را در آورد. نفسم گرفت.زیر لب گفتم:
- یا جد فارس آقا! اینکه زنه!
یک شال سفید را الکی انداخته بود روی موهای سیاهش. ابروهای پرپشتش را تمیز برداشته بود و چشم های درشت و براقش خیره شده بود به من. آرایش خفیفی هم داشت. لبهایش برق می زد. خوشگل بود و ترسناک. مثل یک ماده شیر که بخواهی نازش کنی، اما از ترس دندان هایش خشکت بزند.
نمی دانستم چکار باید بکنم. خیره مانده بودیم به هم که در باز شد. خدا را شکر کردم که اوستا از راه رسید. بدون اینکه به من یا تازه وارد نگاه کند، میله را برداشت و رفت سراغ کرکره نیمه باز. در حالی که پشتش به ما بود گفت:
- سماور رو روشن کردی؟
- بله عباس آقا.
- سرش رو پر کردی یا نه؟ الان اینجا غلغله میشه.
- پر کردم.
کرکره را که بالا زد، برگشت و لنگ لنگان آمد طرف ما. چند قدم که آمد، ناگهان چشمش به زن افتاد و در جا خشکش زد. چشم هایش داشت از حدقه بیرون می زد.
- یا جد فارس آقا! پهلوون مردعلی !
این را گفت و از حال رفت. دویدم و زیر بغلش را گرفتم و کشاندم روی تختی که روبروی تخت بزرگه بود.هر چه پیرتر می شد سنگین تر هم می شد. شکمش دو برابر سال قبل شده بود. توی شهر بهش می گفتند عباس بشکه.زن اما هیچ کاری نکرد. نشست و خیره به من و عباس آقا نگاه کرد.
با عجله رفتم و یک لیوان آب اوردم . آب را که خورد، به زور بلند شد و به زن که روبروی ما نشسته بود نگاه کرد. آرام به من گفت:
-زنه؟
- آره اوستا.
- لعنت بر شیطون. عین خود خدابیامرزشه. انگار پهلوون از قبر در اومده. همون هیکل و قیافه. همون اورکت آمریکایی. همون جایی نشسته که پهلوون می نشست.
اینجا بود که زن بالاخره به حرف در آمد. ته صدای دورگه ی خشن اش یک جور ناز و ادای زنانه بود.
- اگه حالش خوب شده بیا به ما برس.
- چشم الان میام. چی بیارم براتون.
- چهار تا تخم مرغ نیمرو کن. نیم پز باشن. دو تا هم آب پز برام بیار. کره و مربا هم بیار. عسل هم اگه داری بیار. پنیر نیاری!
چشمم افتاد به عباس آقا که چشم هایش داشت دودو میزد. با صدایی که انگار از ته چاه بیرون می آمد گفت:
- پهلوون هم همیشه همینها رو سفارش میداد!
کم کم من هم داشتم می ترسیدم. یا اوستا دیوانه شده بود، یا اینکه چیزهای عجیب و غریبی داشت اتفاق می افتاد. من که خودم پهلوان مردعلی را ندیده بودم. ولی همه توی شهر اسمش را شنیده بودند. هنوز هم قصه اش را برای بچه ها تعریف می کردند که خوابشان ببرد.
مردعلی بزرگ و پهلوان کل منطقه بوده. پشت همه را به خاک زده بود و رقیب نداشت. اما خودش آدم دل نازک و مهربانی بود. امین مردم و کمک حال بیچاره های شهر بود. حتی اواخر عمرش هم کسی حریفش نبود. می گویند با خلیل آقا که خان شهر بوده میانه ی خوبی نداشته. بحثشان هم بر سر یک تکه زمین شروع شده بود. خلیل آقا زمین مردعلی را با حقه و کلک گرفته بود و مردعلی گفته بود تا سرش را نبرد و روی سینه اش نگذارد سرش را زمین نمی گذارد. خلیل آقا با تمام دبدبه و کبکبه اش از ترس مردعلی خواب و خوراک نداشته. هر چند هیچکس باور نمی کرد که مردعلی آزارش به یک مورچه هم برسد.
ننه ام که فامیلی دوری هم با پهلوان داشت می گفت که خلیل آقا مردعلی را کشت. می گفت نصفه شب در خانه اش را می زنند و می گویند چند نفر بزور ریخته اند توی خانه ی شعبان کچل تا دخترش فاطی را بدزدند. فاطی آن زمان خوشگل شهرمان بوده. بر و رویی داشته و کمی هم گوشش می جنبیده. هرچند حالا زیاد دیدن ندارد.خلاصه مردعلی پالتوی بلندش را می پوشد، عصای آهنی اش را بر میدارد و با عجله خودش را می رساند خانه ی شعبان. همین که وارد می شود، می بیند فاطی لخت و عور وسط اتاق نشسته و هرهر می خندد. همان لحظه 20،30 تا ژاندارم میزیند توی خانه و مردعلی را می گیرند.خلیل آقا هم همراهشان بوده. چشم مردعلی که به خلیل آقا می افتد حساب کار دستش می آید. می گویند آن شب 12 تا ژاندارم گردن کلفت لت و پار شدند تا اینکه بالاخره یکی با آجر از پشت زد توی کله پهلوان.
مردعلی را انداختند زندان و همان شب توی شهر جار زدند که او را با فاطی گرفته اند. فردایش که رفتند سراغ پهلوان، گوشه ی زندان کز کرده و مرده بود. نتوانسته بود این ننگ را تا صبح تحمل کند. فاطی را این روزها فاطی دیوونه صدا می کنند. هنوز هم می خندد و دندان های کرم خورده ی یک در میانش را نشان مردم می دهد. هر کس که از کنارش رد می شود یک تف می اندازد و لبش را گاز می گیرد.
صدای ننه که داشت این داستان را برای بار نمی دانم چندم برایمان تعریف میکرد هنوز توی سرم بود که دوباره صدای زن را نشیدم.
- اول تخم مرغ آبپزها رو بیار.
قهوه خانه کم کم داشت شلوغ می شد. از این تخت به آن تخت می رفتم و چایی و صبحانه می بردم، اما حواسم پیش غریبه بود. میخواستم بدانم بالاخره چه می شود. بساط صبحانه اش روی تختی که زمانی پهلوان می نشست پهن بود و پیرمردها روی تخت های دیگر داشتند نگاهش می کردند. زن اما هیچ نگاهشان نمی کرد. سرش توی کار خودش بود. جماعت توی قهوه خانه داشتند پچ پچ میکردند و از هر سه چهار کلمه یکی "پهلوان" یا "مردعلی" بود.
- یه سبیل که براش بذاری میشه خود خدابیامرز مردعلی.
- این از خود مردعلی هم گنده تره. خدا به شوهرش رحم کنه.
- خودم حاظرم بگیرمش. چه حالی میده با این بخوابی.
- تو که با اسب و الاغ هم حال می کنی. این یکی اما زیر لحاف گردنت رو میشکنه!
عباس آقا رفته بود پشت دخل که دورترین جا از زن غریبه بود. عرق داشت شر شر از سر و رویش می ریخت و تند تند با دستمال یزدی پاکش می کرد.
غذای زن که تمام شد، با دست اشاره کرد که یعنی بیا و جمع کن. تخت را که تمیز کردم، با چشمهای درشتش که انگار قهوه ای بودند خیره نگاهم کرد و گفت:
- یه قلیون برام چاق کن. نعنایی . با یه قوری چای دارچینی.
قلیان را که روی تخت گذاشتم، با سر به عباس آقا اشاره کرد و گفت:
- بگو بیاد اینجا.
رفتم سراغ عباس آقا. دستهایش می لرزید. گفتم برود پیش غریبه. طوری نگاهم کرد که انگار لحظه ی مرگش رسیده است. اما قدرت مقاومت نداشت. بلند شد و رفت پیش زن. همانجا لبه ی تخت مثل بچه های مودب نشست و به جوراب های مردانه ی زن خیره شد. زن با سر اشاره کرد که بالا برود و به پشتی تکیه بدهد. عباس آقا کمی این پا و آن پا کرد. ولی وقتی نگاه های خیره ی زن را دید نتوانست مقاومت کند. با خجالت خودش را بالا کشید و کنار زن نشست که حالا قلیان را راه انداخته بود و مثل اگزوز پیکان 48 دود می کرد. زن دهنی خودش را در آورد و شلنگ را به او داد. عباس آقا در حالی که شر شر عرق می ریخت یک پک زد و به سرفه افتاد. به قول خودش 50 سال بود قلیان می کشید و من چند سالی که شاگردش بودم هیچ وقت ندیده بودم به سرفه بیفتد. زن پوزخندی زد و شلنگ را پس گرفت.
- من رو می شناسی؟
- شما ررررو؟ نه! از کجا ببباید بشناسم؟
- پس چرا رنگ و روت پریده؟ نکنه مریضی؟
- نه! یعنی آره! زیاد حالم خوب نیست.
- خدا شفات بده. حالا بگو ببینم. جعفرآقا می شناسی؟از ورثه ی خلیل آقا.
نفس همه توی سینه حبس شده بود. همه هاج و واج داشتند همدیگر را نگاه میکردند. سکوت مثل یک لحاف سنگین روی قهوه خانه افتاده بود.
- می شناسی یا نه؟
- بببعله. می شناسم.
- خونه اش رو بلدی؟
- بععله.
- خوبه. شاگردت رو بفرست در خونه اش. خبرش کنید بیاد اینجا. یه حساب قدیمی باهاش دارم که باید تسویه کنیم.
- حساب؟ چه حسابی؟
- به خودمون مربوط میشه. حساب رو باید تسویه کرد. تو همین دنیا. من با اون دنیاش کاری ندارم. حتما تو خودت هم حساب و کتابی داری که باید تسویه بشه.
- مممن؟ چه حسابی؟ چه کتابی؟ من هیچ کاره بودم بخدا! خلیل آقا گفت برین در خونه ی پهلوون رو بزنین بگین بیاد خونه ی شعبون کچل. بگین دارن دختره رو میبرن. من هیچ کاری نکردم! به جد فارس آقا من هیچ کاره بودم!
- من که حالیم نمیشه تو چی میگی. انگار واقعا حالت خرابه. این چرت و پرت ها رو تحویل من نده. شاگردت رو بفرست در خونه ی این جعفر آقا یا هر خری که هست. بهش بگو فاطی اومده حسابش رو صاف کنه. این رو که بگی خودش حساب دستش میاد.
عباس آقا داشت مثل بید می لرزید. زیر لب می گفت:فاطی!فاطی! سر و صورتش خیس عرق بود. با سر به من اشاره کرد که بروم سراغ جعفرآقا.
خانه ی جعفرآقا زیاد از قهوه خانه دور نبود. بدو خودم را رساندم درشان.جعفرآقا خانه نبود. پسرش زنگ زد به همراهش و گفت خودش را به قهوه خانه برساند. من مستقیم برگشتم قهوه خانه. زن یک ابرویش ر ابالا انداخت.گفتم:
- خونه نبود. خبرش کردن بیاد قهوه خونه. الان میرسه.
حرفم تمام نشده بود ک هدر قهوه خانه باز شد.جعفر آقا با همان غرور خاص خانوادگی شان توی قاب در ایستاد و به قیافه های هاج و واج توی قهوه خانه نگاه کرد.شصت را راحت داشت. قیافه اش اما نشان نمیداد. مال و ثروت خوب نگهش داشته بود. حسابی تیپ زده بود.موها را تمیز به عقب شانه کرده بود.پیراهن سفید و کت و شلوار اتوکشیده ی راه راه با کفشهای تازه واکس خورده. انگار انتظار یک فاطی ناز و کوچولو را داشت. چشمش که به زن افتاد خشکش زد.زیر لب گفت: مردعلی!
با سر اشاره کرد که بنشیند.جعفرآقا که انگار ناگهان بیست سال شکسته تر شده بود، بهت زده نشست و به او خیره شد.زن دست کرد توی جیب اورکت و یک تکه کاغذ بیرون آورد.با احتیاط بازش کرد و گفت:
- این چک مال شماست .درسته؟
جعفرآقا که سعی می کرد خودش را جمع و جورکند چک را گرفت و سرش را تکان داد. زن که انگار منتظر همین جواب بود، ناگهان مثل شیری که روی طعمه اش بجهد روی زانوهاییش نشست و با قیافه ای که از شدت عصبانیت قرمز شده بود داد زد:
- چرا پاسش نمی کنی؟ چندبار پیغام فرستادم که پول بریزی تو حساب. اینجور که معلومه ندار هم نیستی.این بازی ها چیه که در میاری؟ میخواستی من رو ببینی. بفرما. خیال می کردی من از اون فاطی هام که فوری تورشون کنی؟ یا تا فردا پاسش می کنی یا سرت رو میبرم میذارم رو سینه ات. فهمیدی؟
هوای قهوه خانه دم کرده بود. هیچکس نفس نمی کشید. همه مثل بچه دبستانی های مودب سیخ نشسته بودند و به زن نگاه می کردند. هیکل کوچک جعفرآقا که از شدت ترس توی خودش جمع شده بود در برابر هیکل بزرگ زن که روی دو زانو نشسته بود و انگار میخواست شکارش را برانداز کند خیلی دیدنی بود.جعفراقا با تته پته گفت:
- ببببخشید. من شما رو با کس دیگه ای اشتباه گرفتم. چشم تا فردا پاسش می کنم.
زن چک را تمیز تا کرد و گذاشت جیب اورکتش و دوباره به پشتی تکیه داد. موهایی را که روی صورتش ریخته بود پس زد و با آرامش گفت:
- حالا لازم نیست اینقدر عجله کنی. میخوام یه پیشنهاد دیگه بهت بدم. یه زمین 14 هکتاری داری تو خلیل آباد.درسته؟ همونی که بیخ اتوبانه. میخوام توش گاوداری بزنم.
دوباره پچ پچ ها شروع شد. عباس آقا زیر لب گفت: زمین پهلوون!
جعفرآقا که هنوز بهت زده بود، گفت :
- اون زمین که قابل شما رو نداره! اصلا اونجا حق شماست.
- پولش رو میدم. قیمت رو از بنگاه پرسیدم. نه یه قرون کم، نه زیاد. چکت رو پس میدم و الباقی رو هم نقد میگیری. قبوله؟
- قبول.
- پس زنگ بزن بنگاهی بیاد همین جا تمومش کنیم.
یک ساعت بعد اکبر اسلامی با دفتر و دستکش آمد و زمین پهلوان را با نصف قیمت واقعی اش بنام زن غریبه زدند.
رامین رادمنش آذر 88